امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

امیرصدرا گرمای زندگی ما

45 و 46 ماهگي

1396/12/22 8:28
نویسنده : فاطیما
286 بازدید
اشتراک گذاری

سلااااام عشق مامان

عشق ترين و شيرين زبون ترين پسر دنيااا، خيلي وقته كه يادم نمياد دنيا قبل تو برام چه شكلي بود. مرسي كه اينهمه قشنگي و آرامش توي اين روزهاي شلوغ من تزريق ميكني، مرسي كه اينقدر دركت بالاست وقتي درس و كار دارم خودت رو مشغول ميكني و حتي يك ذره هم مانع كارهام نيستي، بهت افتخار ميكنم پسر آقاي من. انشالله كه من و بابا هم هييييييچ وقت خواسته يا ناخواسته مانع رشد تو توي هر مسيري كه خودت دوست داري نباشيم

يه روز به باباجون گفتي برام موتور واقعي بخر!! باباجون هم برات توضيح داد كه نميشه و ... وقتي اومديم خونه گفتي مامان هر چي فكر ميكنم نميفهمم چرا باباجون برام موتور نميخره!!‌ آخه قربونت برم انقدر خواسته هاتو منطقي مي بيني خندونک

يه روز كه هوا آلوده بود و پيش مامان جون بودي شيطوني ميكردي مامان جون بهت گفته بود زياد شيطوني نكن مامانت نميادا، گفته بودي بهتر بذار نياد خودمون دوتايي باشيم يه بار ميخواستي بگي به ذهنم رسيد گفتي به نهذم رسيد به تسبيح ميگي تسبير! يه بار بهت گفتم فدات بشم گفتي ايشالااااا خندونک به جاي بنويسم ميگي بونيسم!!‌ يه بار به كلم گفتي ملخ خنده وقتي محترمانه ازت بخوام كاري رو بكني ميگي بلههه چرا كه نه!

يه مدت گير داده بودي ميخوام خلبان بشم، بابايي هم بهت گفت بخواي خلبان بشي بايد تموم دندونات سالم باشه يه دونه دندون خراب هم نبايد داشته باشي، ديگه هي محكم مسواك ميزدي ميگفتي ميخوام دندونام خراب نشه! جلو آينه هم مدام چكشون ميكردي و ميگفتي چرا دندوناي جلوم ( كه بخاطر قطره آهن يه كم لك شدن) سياهي هاش نميره هر چي مسواك ميزنم! خندونک

يه بار موقع بازي با عروسكات يهو گفتي اي واي خاك تو سرم بچه م مرد، گفتم حالا اسمش چي بود بچه ت؟ گفتي حاج عبدالله! قه قهه

يه مدته حرفاي تهديدآميز ميزني! مثلا دعوات كردم گفتي يه بار ديگه دعوام كني ميرم مهد همونجا ميمونما!!! به سنا گفتي هر چي ميگم بگو چشم! نبينم فلان چيزو فلان چيزو فلان چيزو ميگم بگي نه ها!! بابايي داشت استراحت ميكرد گفت سر و صدا نكن گفتي باشه حاج آقا، اصلا برو سركار همونجا بمون ... آخه عزيز مامان اصلا بهت مياد اين حرفا رو كه همينطوري جايي شنيدي و دقيقا هم معني شونو نميدوني استفاده كني؟؟؟

يه روز بهم گفتي مامان برام شعر بخون، وقتي شعر ميخوني خيلي ازت خوشم مياد يه بار داشتيم بازي ميكرديم گوشيمو چك كردم گفتي به گوشيت نگاه نكن، به خاطر خودت ميگماااا آخه چشمات ضعيف ميشه خندونکخندونک يه شب موقع خواب بهت گفتم مامان جيش نكني ها، گفتي من فرشته ام فرشته ها كه جيش نميكنن! قربونت اعتماد به نفستتتت برم من

اگه صحبتي باب ميلت نباشه ميگي اين حرفا چيههه! گاهي اتفاقي بيفته ازت عذرخواهي كنيم ميگي ببخشيد نداره!! يه بار گفتي ماماني چرا از لكسوز ماشينم دود نمياد؟؟ خندونکخندونک كبوترا كه تو سرما پشت پنجره مون پناه ميگيرن تا يخورده گرم بشن فكر ميكردي ميان پي پي كنن به مامان جون گفتي چرا كبوترا ميان پشت خونمون پي پي ميكنن؟؟ خندونک يه بار يكي از برگه هامو برداشته بودي گفتم برگه چيه دستت؟ گفتي براي خودمه ميخوام واسه فردا مطالعه كنم!!‌ ميخواستي بگي نفستو حبس كن گفتي نفستو قبض كن! خنده يه روز سه تايي بيرون بوديم بابايي داشت فكر ميكرد پمپ بنزين نزديك كجاست يهو گفتي جي پي استو روشن كن بهت بگه پمپ بنزين كجاست!!!!! قه قهه آخه فدات بشم كه از همه چي سر در مياريييييي و حواست به همه چي هست

راستي در آستانه چهارسالگي اولين گل زندگيت رو به كمك بابايي كاشتي، بابا بهت ياد داده هر روز بهش آب بدي و مواظبش باشي! ميگفتي به گلم آب ميدم تا جوونه بزنه ... هر چي بيشتر آب بدم بيشتر جوونه ميزنه، اتفاقا خيلي عالي از پسش براومدي و كليييي بزرگ شده گلت و برگ هاي جديد درآورده.

يه شب ميخواستيم بريم بيرون گفتي من نميام مامان، گفتم تنها حوصله ت سر نميره؟؟ گفتي نههه خيلي هم شاد و خندانم!! خندونک

يه روز اومدم مهد دنبالت طبق معمول شروع كردي به تعريف كردن ... گفتي اميرحسين سپندي ميخواد واسه تولدم يه بلوز قرمز مثل مال خودش برام بخره! خودم بهش گفتم بخره!! گفتم نه مامان جان درست نيس آدم به كسي بگه واسم كادو بخر، هر چي ميخواي بگو خودم برات ميخرم ... گفتي نهههه منو خيلي دوست داره، ميخواد برام بخره. گفتم خب شايد پول نداشته باشه ... گفتي خب يكم پول بده بهش بدم واسم بخره

 

پسندها (1)

نظرات (1)

مامانمامان
19 تیر 97 9:52
عزیزمممممممممم چقدر بانمکه خداحفظش کنه
فاطیما
پاسخ
ممنونممم گل